مانی دیگه چندوقتیه دوست نداره شبا تو ماشین بخوابونیمش امشب تا جلو ماشین بردمش گفت نه اصلا
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدی
با مانی رفتیم شیرییی بخریم چشمش افتاد به شیرینی خامه ای بنفش گفت اینو بخر گفتم کدوم؟ گفت سبز یکدونه خریدم،خورد ،اومدیم
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدی
به سعیده گفتم من میدونی چه جوری بهشون غذا میدم؟
اولش گندم میریزم رو زمین
بعد در هال رو باز میذارم
بعد میرم پشت قفسشون،منتظرم قوقولی کنه،درو باز میکنم فرار میکنم
اونجوری وسط قوقولی نمیاد بهم حمله گنه،تا قوقولی تموم شه بیاد واسه حمله،من در رفتم
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدی